باهو

روز مرگی

خدایا خواستن تو روزمره ی من است!

من چه؟ روزمره ی تو شده ام؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1391ساعت 0:17  توسط سیما کاظمی  | 

صرفا جهت اطلاع

تا حالا شده برای امتحان درسی که استادش پروفسوره و همه سر کلاسش آن تایم هستند، اونوقت شما برای امتحانش به جای ساعت 1 ، ساعت 3 برین ؟ اونم اولین واحد درسیتون توی دانشگاه ؟

یا تا حالا شده  بیاین سر کلاس بشینین و منتظر باشین برگه ها رو پخش کنن و اصلا خلوتی کلاس براتون مهم نباشه و بعدا بفهمین امتحان فرداست ؟

یا اینکه تا حالا شده برین سر یه کلاس چهار یا پنج جلسه  بشینین ،  حرص هم بخورین ، جزوه هم بنویسین  بعد یادتون بیاد توی حذف و اضافه درس رو حذف کردین ؟   

من همه ی این سوتی ها رو به اضافه ی یه سری سوتی دیگه که یادم نمیاد دادم ولی  نشده بود کنکور رو یادم بره که امروز به لطف خدا یه سبک جدید به سوتی هام اضافه شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 13:50  توسط سیما کاظمی  | 

مسئله چیست ؟

امروز که تو ماشین منتظر نشسته بودم  و داشتم واسه خودم فکر میکردم حواسم رفت سمت مزدا 3 توی لاین سمت چب زده بود روی ترمز و با نگاه دقیقی سمت پارک همجوار منو نگاه میکرد و چنان لبخند میزد که من گفتم قسمت هایی از کمدی کلاسیک داره تکرار میشه یا توی پارک تلویزیون چیزی گذاشتند.. یکم خودم رو جابجا کردم تاببینم چیرو داره اینقدر پیگیر دنبال میکنه اونم وسط یه کوچه که ماشینهاش کمتر از 40- 50 سرعت نمیان.

فکر میکنید چی بود ؟

دو تا دختر تقریبا 20 ساله داشتن تمرین تکواندو میکردند.

تازه بعدش یه پژو هم بهش پیوست و یادشون رفت که تو همچین مواقعی  صدای بوقشون برای ماشین جلویی که زده رو ترمز گوش همرو کر میکنه !

پارکی که من دارم حرفشو میزنم توی محیطیه که بافت دوگانه ای داره از طرفی  دارالمومنین تهرانه  و از سمتی هم یکی از مناطق اعیان نشین  تهران.یا شایدم دو تاش.

بافت دو گانه اش باعث شده تیپ های ظاهری متفاوتی رو در اینجا ببینید. اینو گفتم که بدونید  که اون دو دختر هنجار خاصی رو زیر پا نگذاشته بودند. کافیه ساعاتهای نزدیک تعطیلی مدارس دخترانه اونجا باشید تا تمام مد روز و شب و ماه و سال یک جا بهتان نشان بدهم.

ظاهر این خانم ها کاملا ( به نظر من ) موجه بود . هردوشون مقنعه کاملا جلویی داشتند. شلوارهای گشاد و آزاد که حتی جوراب هاشونرو هم روی شلوار کشیده بودند ( تقریبا عین سربازها ) تا در حرکت کنار هم نره . پس نگاه های عجیب اون اقایون به ظاهر خانم ها برنمی گشت.

تنها هنجاری رو که شکونده بودند تازگی کارشون بود.

واقعا مسئله چیه ؟

مسئله اینه که دو تا دختر با ظاهر مناسب اومدن ورزش کنن و نباید میومدن ؟

یا هنوز به اون شعور جمعی و اخلاقی نرسیدیم که حتی ، حتی اگر داره یه اتفاق غیر اخلاقی میفته ما نباید باستیم و تماشا کنیم ؟

یا واقعا راه حل همچین اتفاق هایی نیومدن بیرون از حریم های شخصیه ؟

 پس از نوشتار یک : شاید شما هم مثل اون بنده خدایی که با من بود من رو محکوم کنید به بزرگ کردن موضوع ولی واقعا بهم بر خورد و برام سنگین بود . همین.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 17:34  توسط سیما کاظمی  | 

ابدیت پادشاهی ندارد ، شاهدختی نیز هم

نمی دونم تا حالا شده به شوق چیزی از خواب بیدار بشین ؟ یا به این فکر کردید چه چیزی وجود داره که شما رو از خواب ناز به راحتی بیدار میکنه ؟ منظورم یک شوق خاص فردی ایه .

من که به این راحتی ها از خواب بیدار نمیشم مگر که رمان نصفه ای داشته باشم ( هیچ وقت یادم نمیره که در طول دوران تحصیلم امکان نداشت به خاطر درس مونده یا امتحانی از خواب بیدار بشم ، امکان نداشت که محال بود. بگذریم...)

امروز به شوق شاهدخت سرزمین ابدیت بیدار شدم. رمانی که نمیدونم کی خریده بودمش .البته یکبار قبلا خونده بودم .اول کتابم چیزی ننوشته بودم کلا فراموش شده بود.

رمانی خوبی بود جالبه که یکبار هم شده بخوانیدش. یعنی من چند تا فاکتور میگم واسه خوندنش بعد خودتون قضاوت کنید درباره ش:

نویسنده رمان ادب نوشتن را میشناسه. فنون نوشتن رو بلده و فضا سازی و شخصیت پردازی خوبی ارائه میده ، به  خوبی بین شخصیت ها ، زمان  و مکان ها ارتباط منطقی برقرار میکند .

داستان موضوع جذابی دارد ( گول اسمش رو نخورید ) داستان پسر جوانی که باید به دنبال گذشته اش برود و ارتباط خودش رو مشخص کنه با آن. بعد شما با داستان گویی های بسیار و شخصیت های بسیار جذابی آشنا میشوید که کشش عجیبی دارند. در این رمان شما خواننده ی یک داستان نیستید ، دو یا سه یا شاید بیشتر از این ها داستان میشنوید . شخصیت ها همه هم نام که هوش شماست که تمایز قایل می کنه بین اونها .

داستان ها در زمان های متفاوتی از نظر فضای اجتماعی و سیاسی اتفاق میفتد و این هم به نظر من جالبه ! داستان اصلی در زمان اصلاحات اتفاق میفتد با فضای سیاسی خودش و هر کدام از داستان های دیگر در زمانهای متفاوت تر ازهم .

نویسنده معتقد به تکامل خطی نیست و این به نظر من قوت محسوب میشه و از همه مهم تر ذهن پراکنده ای ندارد .

اگر اهل فلسفه هم باشید شما رو با سوال های جالبی رو به رو میکند .

اینم بگم اگر ازین خواننده های کارکردی هستید که فقط  مفهوم و یا  پیام براتون اهمیت دارد و یا توقع دارید با داستانی صریح و ساده رو برو باشید اصلا به سراغ این کتاب نرید .

در آخر هم یک معرفی کوچولو : نویسنده ی رمان شاهدخت سرزمین ابدیت آرش حجازی است ( و گویا قاتل هم هست ) شاهدخت رمان دوم اونه که بعد از اندوه ماه نوشته و حالا هم که کی خسرو و داره من چیز دیگری از او نخواندم .او مترجم کارای پائو لو کوئلیو ، میلان کوندرا و موسس انتشارات کاروانه . در کل امیدوارم اگر خوندید ازش لذت ببرید.

 

پس از نوشتار ۱ : نمیدونم چرا این دفعه اینقدر حرف داشتم واسه زدن کلی از سر و تهش زدم تا اینقدر شده .

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 0:42  توسط سیما کاظمی  | 

بزرگ میشویم اما.....

یه زمانی ، وقتی بچه بودم ، پنج شنبه و جمعه ها که پدرم لوازم واکس زدن کفش هاشو میاورد و کفش های هممون رو با وسواس خاصی واکس می زد ، تمام رویایم این بود یه روزی پدرم بهم اجاز ه بده کفش هاشو واکس بزنم !

امروز که از کنار اتاق پدرم رد شدم و کفش های خاک خورده پدرم را دیدم  فهمیدم چقدر از رویاهای کودکیم فاصله گرفتم !

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آذر 1389ساعت 19:32  توسط سیما کاظمی  | 

سوال

یکی از بهترین دوستان من سوالی را در ادامه ی یکی از پستها گذاشته بود که بر میگرده به قایم موشک بازی همه ی ما. برای اینکه همه بخوننش گذاشتمش توی ای پست. امید وارم دوستم از این کارمن ناراحت نشه! خوشحال میشم جواب سوال رو بدین!

 

یه سوال اساسی از نسلی که دنبال آزادی بیان و دوری از سنتهای اشتباهه دارم.
چرا اینقدر کنایه و استعار و پشت پرده رفتن و به عبارتی قایم موشک بازی و به دنبال آن پلیس بازی بقیه ؟ ؟ ؟
وقتی حتی از اظهار نام خود می هراسیم، ادعای دنبال حقیقت بودن این نسل بی معنا نیست؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 12:28  توسط سیما کاظمی  | 

روز مرگی

 همین طوری گفتار۱ : یک مدتی احساس میکنم آلزایمر گرفتم . با یکی قرار میزارم معطلش

میکنم در حالی که اصلا یادم نمیاد که من قراری گذاشته باشم . بدتر از اون زمانی که که من

اصلا یادم نمیاد به چه چیز هایی فکر میکردم یا چه سوژه هایی واسه فکر کردن داشتم.

 همین طوری گفتار۲ :  ازم خواسته شده بود برای یه جایی تحلیلی بنوسیم روی فیلم تسویه

حساب در حالی که هیچ چیزی یادم نمی اومد و نمیاد از اون همه تئوری که میشه با هاش این فیلم

 ( فیلم ضعیف) رو  تحلیل کرد.

 همین طوری گفتار ۳ : دارم به این نتیجه میرسم اگر همین طوری پیش برم چیزی ازم باقی نخواهد ماند.

پس از نوشتار ۱ :احتیاج به یه معرفی کتاب توپ دارم هر کی کمکم کنه ممنون میشم. البته

ترجیحا رمان.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 0:28  توسط سیما کاظمی  | 

روز مبادا

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

باید آدمش پیدا شود!

باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

غریب است دوست داشتن.

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

تقصیر از ما نیست؛

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، این گونه به گوشمان خوانده شده‌اند

 

دکتر علی شریعتی   


پس از نوشتار ۱: تفسیر جالبیه از دوست داشتن ولی من مطمئنم هیچ وقت برام معنایی نخواهد داشت و خودم را درگیرش نخواهم کرد.

پس از نوشتار ۲ : الکی خستم ،الکی بهانه میگیرم . معنایش چیست؟ 

پس از نوشتار ۳ : اصلا چرا من این پست رو گذاشتم ؟   

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 0:53  توسط سیما کاظمی  | 

یک با یک برابر نیست

 یک اگر با یک برابر بود.......

 

معلم پای تخته داد می زد، صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود.

 

ولی آخرکلاسی ها  لواشک بین خود تقسیم می کردند ، آن یکی در گوشه ای دیگر کتابی را ورق می زد.

 

برای اینکه بی خودی  های و هو می کرد و با آن  شور بی پایان تساوی های جبری را نشان می داد.

 

با خطی خوانا به روی تخته که به ظلمتی تاریک و غمگین بود ، تساوی را چنان می نوشت :

 اگر یک با یک برابر بود !

 

از میان جمع شاگردان ، یکی برخواست. به آرامی سخن سر داد :

 

تساوی اشتباهی فاحش و محض است .

 

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و معلم مات بر جا ماند و او پرسید :

 

-  اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز یک با یک برابر بود ؟

 

سکوت مدحوشی بود و سوالی سخت .

 

معلمم خشمگین فریاد زد : آری برابر بود و او با پوسخندی گفت :

 

-  اگر یک فرد انسان واحد یک بود ، آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود ؟ و آنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود ؟

 

-  اگر یک فرد انسان واحد یک بود آنکه صورت نقره گون چون قرص معنی  داشت بالا بود و آن سیه چرده که می نالید پایین بود ؟

 

-  اگر یک فرد انسان واحد یک بود تساوی زیر رو می شد.

 

-  حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گشت ؟

 

- یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟

 

-  یک اگر با یک برابر بود پس چه کس پشتش زیر بار فقر خم می گشت ؟ یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟

-  یک اگر با یک برابر بود ، پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟

 

معلم نالاسان گفت : بچه ها در جزوه های خویش بنویسید :

 

                                              یک با یک برابر نیست

 


 پس از نوشتار : نمی دونم چرا جو گیر دکلمه های وحید جلیلوند شدم ولی واقعا زیباست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 17:27  توسط سیما کاظمی  | 

سایه ی بی قرار

می بینی عزیز دلم ؟ دیگر نوشتن نمی دانم . خواندن نمی دانم .......

بی تو من اینم که خسته، بی تو من اینم که نزار ، بی تو من اینم که بریده ، بی تو من اینم که هیچ....

هیچم ، هیچ ....

دلی دارم به سودای غیر می رود ، می دود و باز سرخورده و خجالت کشیده پیش تو بر میگردد .

صد هزار بار از رفتن و دویدن و نرسیدنش گفته ام و شنیده است . اما چه کند ؟ وقتی تو نیستی...

دلم خجالت کشیده پیش تو ایستاده است ، عزیز دلم ، قبولش می کنی ؟

بپذیر با همه خستگی و بریدگی ............


پس از نوشتار : کاش همینها را باصدایش می شنیدید. این متن تکه ای از دکلمه های وحید جلیلوند است که مدتی است جایش در این بیابان صدا و سیما خالی است.

پس از نوشتار ۲ :پست قبلی رو یادتونه عاجزانه تقاضا کرده بودم یکی کمک کند برای ویرایش بهتر وبلاگم،خدا یک کسی (علیرضا رفیعی)  را از آسمون فرستاد. بد ندیدم که شما هم استفاده کنید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 18:52  توسط سیما کاظمی  |